سلام رفقا : چیزی برای گفتن امشب ندارم جز شعر زیر کم کم دارم آماده می شم که برم از دیار آشنای غریب:
خیال
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنوز به لحظه از نیازتم
اگه تمومه قصه امون هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
عصرا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگی ات
غروب که می شه یاد من می افتی
تو ایی که قصه طلوع عشقو گفتی و
دوستت دارم رو نگفتی
بذار خیال کنم منم اونکه دلش تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی ، پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوستش داری ، اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم هنوز ، اگرچه بی خیالمی
نوشته شده توسط سپهر در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت
چشمام سیاهی رفت. چیزی نمی دیدم. فقط صدایی از دور می شنیدم که انگار با اضطراب فریاد می زد.
- حاج آقا خوبی؟حاج آقا.....
چشمام رو باز کردم چیزی جز نور سفید لامپی که به سقف آویزون بود نمی دیدم. صدای پرستار جوونی رو از کنارم می شنیدم اما انگار اصلا برام اهمیت نداشت حتی برنگشتم که ببینم با چه کسی داره حرف می زنه.
به سقف ذل زده بودم تا شاید بتونم تمرکز کنم و بفهمم من اونجا چی کار می کنم.
- سلام حاج آقا ،خدا رو شکر که حالتون خوبه.
صدای راننده ام رو شناختم برگشتم تا تمام سوال های بی جوابم رو از اون بپرسم. دیدم تنها نیست ؛ با مدیر کارخونه اومده بود. اومد جلو سلام کرد و سکوت همه جا رو فرا گرفت داشتم از وحشت این سکوت دیوونه می شدم. به سختی تمام توانم رو جمع کردم تا سوالی رو بپرسم که دکتر جوونی از در اومد تو و بدون مقدمه شروع به حرف زدن کرد.
- خوب حاج آقا خیلی انگار حرص می خورین که تو این سن و سال مهمونه ما شدین.بابا ارزشش رو نداره به خدا.... بی جا میگم آفا
و روش رو به مدیر کارخونه کرد تا تائیدیه حرفش رو از اون بگیره ، اما مدیر کارخونه که مصلحت رو در سکوت می دید جوابی نداد.
تازه داشت یادم می اومد. آره سر آماده نشدن 40 دستگاه سفارش اراک آبروی 10-15 سا لم داشت زیر سوال می رفت. دیگه چیزی یادم نیومد.
رو به دکتر کردم ، هنوز داشت من رو نصیحت می کرد.
- دکتر جان تا کی من باید اینجا باشم؟
- می تونین برین اما قبلش باید متخصص بخش قلب و عروق شما رو یک چک آپ کامل کنه بعد می تونین برین به کاراتون برسین.
- متخصص الان هست که بریم پیشش؟
- بله هست ولی باید باهاشون هماهنگ کنین....یکی از همراهاتون با من بیاد من راهنماییش می کنم.
رو به راننده ام کردم. اون هم با سر قبول کرد که با دکتر بره. مدیر کارخونه که خودش رو در بیماری من مقصر می دونست حرفی نمیزد. با چشماش اجازه رفتن می خواست.
- آقای مهندس..... چیزه مهمی نیست به کارتون برسید کلی سفارش داریم که باید به موقع تحویل بدیم.
خنده سردی تحویلش دادم و با سر بهش اجازه رفتن دادم.
...............
راننده ام اومد.
- حاج آقا با خانوم دکتر هماهنگ کردم خانوم دکتر .........دارن میان.
اسم خانوم دکتر مثل زنگ توی گوشم می پیچید...........دکتر ..........نگاهم به راننده بیچارم افتاد که از همه جا بی خبر فکر کرده بود دوباره حمله قلبی بهم دست داده...
- اسم کوچیکه خانوم دکتر چیه؟
- نمی دونم والله......... فکر کنم ش..... باشه.
خودش بود آره کسی که 15 سال پیش به امیدش، به عشقش و به بودنش در کنارم زندگی می کردم.
کسی که 15 سال پیش بدون اینکه دلایل من رو بشنوه به نا حق حکمی رو برام صادر کرد که صدبار از مرگ بد تر بود و اون رفتن از پیش من بود.
حالا بعد از 15 سال دوباره پاش به زندگیم باز شده بود. نمی دونستم چی کار باید می کردم.به هر چیزی که بین من و اون اتفاق افتاده بود فکر کردم.به اینکه بعد از این همه وقت من رو می شناسه یا نه.......چقدر تغیر کرده......آیا ازدواج کرده یا مثل من هنوز نتونسته کسی رو جایگزین من بکنه.
........................................................................
- میشه وقتی خانوم دکتر اومد اینجا، از اتاق بری بیرون.
راننده ام با چشماش خواسته ام رو اجابت کرد.
صدای در بلند شد. ناله ای کرد که انگار از دل پر آشوبم خبر دارشت. جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم. کف اتاق با سرامیک های سفید و لک های سیاهش داد می زدن سرت رو بلند کن.
- سلام
آهنگ صداش برام آشنا بود اما دیگه دقیقا یادم نبود.خیلی آروم سرم رو بلند کردم. نگاهم به چشماش افتاد.آره خودش بود.خود خودش بود. شک نداشتم.
با ترس به دست هاش نگاه کردم تا بفهمم که آیا ازدواج کرده یا نه. قلبم تند می زد. در شرف سکته دوم بودم. مطمئن بودم. اما تا هیچ چیزی توی دستاش ندیدم نفس راحتی کشیدم. کمی از ترس اولیه ام کاسته شده بود اما هنوز داشتم می لرزیدم. اسمم رو از روی پرونده ام خواند اما انگار هیچ چیزی نظرش رو جلب نکرد.با سوال کردن می خواست شرح حالم رو بگیره.
- قبلا هم ناراحتی قلبی داشتین؟احساس درد در ناحیه قفسه سینه تون یا چیزی شبیه به این؟
تمام انرژی ام رو جمع کردم به امید اینکه بتونم باهاش حرف بزنم.
- بله خانوم دکتر از 15 سال پیش تا حالا قلبم گاهی تیر می کشه...
- و اونوقت تا حالا هیچ اقدامی در جهت درمانش انجام ندادین؟
- همون که درد رو داده بود باید درمانش رو می داد و امروز فکر کنم درمانش رو بهم بده.........درد رو دادی و رفتی ، حالا دنبال درمانش اومدم.
- نمی فهمم.........منظورتون چیه؟ اصلا درک نمی کنم ....من شما رو می شناسم ؟ ...........اسمتون چی بود
- س......
نمی دونست باید چی کار کنه......می خواست از اتاق بره بیرون که خواستم مانعش بشم.
- 15 سال پیش هم حاضر نشدی به حرفهام گوش بدی ....شاید من اون موقع یه جوون بیست و دو- سه ساله بودم اما الان عمری ازم گذشته......پس اینبار که نه مراقبی هست و نه مزاحمی بمون و بشنو....خواهش می کنم.
اشک توی چشماش جمع شده بود.......نمی تونست حرف بزنه. بغض گلوی من رو هم گرفته بود نمی دونستم اگه گفت" بگو" ، چی براش بگم.
سکوت و سکوت و سکوت............... خدایا چی باید می گفتم؟
- پسرم پسرم ........مامان پاشو وقت سحرشده امروز روز اول ماه رمضونه........پاشو مامان.
آره همش خواب بود اما ای کاش یه روزی می تونستم بهش بگم که چی شد. بهش ثابت کنم که در موردم اشتباه کرده است.
سلام دوستای خوبم:
نماز و روزه هاتون مقبول حق ؛ سر سفره های سحر و افطار من رو هم از دعای خیرتون محروم نکنین
التماس دعا
سپهر
نوشته شده توسط سپهر در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 4:40 موضوع | لینک ثابت
سلام :
امروز دیگه نتونستم صبر کنم ؛ می خواستم همون 12 مرداد بنویسم اما نتونستم.یعنی دلم نیومد !
آره یک سال دیگه هم گذشت. یک سال بدون تو یک سال بدون یاری که می خواست بمونه اما نتوانست.شاید من لیاقت داشتنش رو نداشتم .اما تو این یک سال اینقدر بهش فکر کردم که هرگز فکر نکردم که نیست.چه قدر در ذهنم باهاش حرف زدم اما دریغ که جوابی از او نشنیدم.
آره 2 سال پیش در 12 مرداد 1384 تو شرایطی دیدمش که شاید اینقدر برایم دلنشین بود که بعد از جداییش دیگه حاضر نشدم به اون مکان برم.کم کم پاره تنم شد.دیگر یاری بود که جدایی از آن بی معنا بود.روز ها گذشت او کسی بود که می بایست می بود اما نماند. زندگی با او معنا می گرفت اما نفهمید که با رفتنش معنای حیات را برایم تغییر داد.
چرایی و چگوگی اش را نمی خواهم برای خودم یادآوری کنم . آنقدر سخت بود که کمرم را به پرتگاه شکستن برد.کمرم شکست.اما به این نتیجه رسیدم که باید به میدان مبارزه برگردم و همان سپهری باشم که به او قول داده بودم . حتی اگر دیگر من را جایی در خاطرات دورش هم نبیند.حتی اگر از ذهنش پاک شده باشم.
حالا در همان میدان در تلاش برای رسیدن به همان سپهر هستم و تقریبا به آن رسیده ام ولی همیشه او را مدنظر دارم و یادش را در ذهن و جانم حکاکی کرده ام.
امروز اگر نوشتم من باب یاد آوری هدف خود بود برای خود بود و بس.
برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافط , خداحافظ که دیگر بر نمی گردم
قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواندم که از باغ دو چشمانت پرستوی دلم پر زد
نوشته شده توسط سپهر در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 2:36 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه رفقای قدیمی ام:
می دونم خیلی بی معرفت شدم.اما اینقدر سرم شلوغ بود که حتی وقت اینکه به دل خودم هم سر یزنم رو هم نداشتم.اما دیگه دلم طاقت نیاورد و مجبورم کرد که وسط امتحانات پایان ترم بیام و هم به شما سری بزنم و هم به حرف های دل گرفتم گوش کنم.
وقتی دوباره عد از نزدیک به یک ماه و نیم اومدم تا شروع به نوشتن بکنم ، یادم به اواین روزی افتاد که برای نوشتن دلتنگی ها و نوشتن غمی که تو دلم بود به اینجا سر زدم.وقتی شروع به نوشتن کردم تمام خاطراتم دوباره زنده شد.
دل شکستم دوباره ازترک های بند خوردش ناله هایی سر داد که نه ماه پیش رو و خاطراتش رو مثل روز برام روشن کرد.خاطراتی که هر چه اینجا نوشتم به خاطر اون ها بود و به خاطر اون بود .اما به هر حال یادش و ذکرش و نامش همیشه بند بند دلم رو می لرزونه و امید وارم روزی بتونم ......
بگذریم به هر حال یاد و خاطره در ذهن می مونه اما زندگی جاریست و تا شقایق هست زندگی باد کرد
حتی با ذکر و یادش.
نوشته شده توسط سپهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت
سلام به همگي:
معذرت خيلي دير اومدم .خيلي سرم شلوغ بود.آخه بعد از 6 ماه درس خوندن براي فوق دوباره كار و كار و كار.به هر حال خوشحالم كه دوباره فرصت نوشتن پيدا كردم.
راستي از همه ي دوستام كه تو اين مدت به بلاگم سرزدن و تولدم رو تبريك گفتن ممنونم.ديروز بعد از مدت ها كه سرم خلوت شد.سري به دفتر خاطراتم زدم ، دفتري رو كه از شهريور ماه سال گذشته بهش نگاه هم نكرده بودم.دفتري پر از خاطراتي كه به اندازه يك دنيا اندوه و يه لحظه شادي رو به همراه داشت.نمي دونم شايد بار ها براي خودم تكرار كردم كه گذشته ها گذشته و نبايد حسرت گذشته ها رو خورد اما نمي تونم هم به همين راحتي فراموش كنم كه نبوده !
به هر حال امروز قصدم از نوشتن باز هم نقل داستاني است كه شايد شنيدنش براي همه جالب باشه (البته مطمئن نيستم
)
و اما داستان:
درست اولين جمعه دي ماه بود.هوا به شدت سرد بود و هوا گرگ و ميش بود كه صداي زنگ خونه بلند شد.كسي نمي تونست حدس بزنه كه كي مي تونه باشه !پسرك قصه ما از جاش بلند شد تا جواب سوال رو پيدا كنه.وقتي به دم در خونه رسيد فراش مدرسه رو ديد كه اومده بود تا بهش اطلاع بده كه بايد تا 1 ساعت ديگه به دستور مدير در مدرسه حاضر باشه.خيلي جا خورد و تو لك رفت.به هر صورت به مدرسه رفت و ديد كه مدير تمام بچه هاي كلاس رو جمع كرده و هر كدوم رو روي يك خط مستقيم سفيد كه كف حياط كشيده قرار داده.وقتي همه سر جا هاشون قرار گرفتن به همه گفت مسابقه به اين صورت برگزار مي شه كه بايد روي اين خط به سمت ديوار مقابل حركت كنين و دوباره برگردين بدون اينكه از خط منحرف بشين.برنده كسي است كه زود تر اين كار رو انجام بده.
به دستور مدير مسابقه آغاز شد و پسرك قصه ما برنده اين مسابقه شد.وقتي مدير ازون پرسيد كه چطور تونستي به اين سرعت مسابقه رو برنده بشي ، پسرك گفت: همه بچه ها هدف رو حركت روي خط مستقيم گذاشته بودن اما من هدفم رو ديوار مقابلم گذاشته بودم.و چون هر لحظه مي ديدم كه دارم به هدفم نزديك مي شدم راحت تر و استوار تر قدم بر مي داشتم.
من هم مي خوام هدفم ديوار باشه.شايد همه مون بايد ياد بگيريم بايد ديوار هدف مون باشه.راه درست طي مي شه.خيلي وقت پيش اين قصد رو كرده بودم كه ديواري رو كه روبروم بود روهدف كنم و طي طريق رو انجام بدم .اما چند وقتي بود كه شايد ديوار رو نگاه نكرده بودم تا اينكه دوباره سرم رو بلند كردم و ديوار رو ديدم.حالا دارم به ديواري نگاه مي كنم كه شايد تو اين مدت نوشته ها يي هم روي اون نوشته شدن كه جذابيت و علاقه ام رو براي زود تر رسيدن به ديوار و خوندن اونها مضاعف كرده اند.به هر حال اميد وارم همه ديوار روبرو رو نگاه كنن نه خطي رو كه بايد طي كنن.
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
امروز 1 فروردين ماه سال 1386 هجري شمسي مصادف با 22امين سال روز تولد من است.
خيلي زود گذشت، سال 1385 با تمامي شادي ها و تلخي هاش.شادي زودگذز و تلخي پايدار.
اما خوب تمام شد.
امروز كه به سال گذشته نگاهي انداختم يه كتاب ديدم پر از صفحات رنگي كه بعضي هاشون تيره و بعضي هاشون روشن و خوش رنگ بودن.آبي آسموني بودن.
اين كتاب رو هم وقتي دوره مي كردم نت برداري مي كردم و چيزاي مهمش رو توي دفترچه ذهنم يادداشت مي كردم.
سال 1385 رو به كمك شما ها،شما دوستا ي گلم پشت سر گذاشتم و سالي رو آغاز كردم كه اميدوارم به كمك شما ها و با شما ها يكي از بهترين سال هاي عمرم باشه.برام دعا كنين تو اين سال جديد بتونم علامت سوالي رو كه ذهنم رو بدجوري مشغول خودش كرده برطرف كنم.
در آخر هم مي خوام يه داستان براتون بگم . دوست دارم بهم بگين شما اگه جاي اين مرد جوان بودين چيكار مي كردين.
سال نو مبارك
حالا داستان:
روزي روزگاري ، مرد جواني در شهري پر هياهو وبه دور از محبت با مردماني سنگدل كه هيچ چيز جز خود را نمي ديدند زندگي مي كرد.مرد جوان كه با مردم آن شهر در معاشرت بود ،از رفتار آنان بسيار ناخشنود بود و سعي مي كرد متفاوت با آنچه عرف اجتماع بود رفتار كند . ولي هيچگاه از حدودي كه براي خود تعيين نموده بود و فقط تا حدودي با عرف متفاوت بود، فرا تر نمي رفت. روزها مي گذشت و او به اين سبك زندگي عادت كرده بود كه ناگاه دختري وارد زندگي او شد و تحولي شگرف را در زندگيش ايجاد نمود. ماه ها گذشت و آن دختر به يكي از نزديك ترين دوستان او تبديل شد.دوستي بسيار صمييمي.اما حادثه اي كه براي دختر پيش آمد باعث گرديد خواسته يا نا خواسته اين دو از هم دورتر و دورتر گردند تا جايي كه شايد بيشتر از یک آشنا براي يكديگر نبودند. هردو اوايل شايد سعي مي كردند كه رابطه خود را به حالت قبل برگردند اما هرچه زمان می گذشت اوضاع نابسامان تر مي شد.
تا اينكه مرد جوان قصه ما با شرايط جديد وفق پيدا كرد و كساني را در كنار خود ديد كه قبلا از دوستان مشترك آن دو بودند اما اكنون تقريبا فقط براي او بودند.اين موضوع براي مرد جوان قصه ما اهميت چندانی نداشت ولی برای دختر.......!
روز ها دوباره برا او عادي و زندگي در كنار دوستانش شيرين شده بود که ناگهان حادثه اي ناگوار در زندگی جوان اتفاق افتاد و او به ناگاه در يك شب تابستاني هرچه را در كنار خود مي ديد از دست داد و به حكم دادگاه زمانه محكوم به حذف شدن شد.مرد جوان تاب آورد و با اين درد با تمام وجود مبارزه كرد تا التيامي و درماني براي آن يافت.دوره نقاهت جوان ما در حال سپري شدن بود و او در حال بازسازي زندگي اش بود .دختر نیز دوبار بازگشت ، به خواسته خود و به خواست جوان.
كم كمك دخترك داشت از يك آشناي ساده دوباره به دوستي صميمي تبديل مي شد ، تا آنكه روزي در گوشه اي از اتاق مرد جوان نامه اي يافت كه تاريخش مربوط به همان روزهاي سخت بود و فرستنده اش همان دختر!
نامه را باز كرد و مطالبي را خواند كه باورش براي اون بسيار سخت بود.آري نامه شبيه اعتراف نامه اي بود كه دختر نوشته بود و از وي طلب بخشش نموده بود.
باور كردني نبود تمام مشقت هايي كه كشيده بود باعثش چيزي جز آن دختر نبود. مرد جوان درمانده بود ، نمي دانست بايد چه كار كند . هنوز باورش نمي شد و در ضمن نمي دانست بايد با خود چه كند؟!
چرا اين نامه را حالا بايد مي خواند. چرا همان روز كه نامه به دستش رسيده بود نخوانده بودش ، شايد مي توانست جلوي خيلي چيز ها را بگيرد ، شايد.........
و هزاران شايد ديگر در ذهنش موج مي زد اما بدون حتي يك جواب!
نمي دانست بايد چه كند حتي نمي دانست مي تواند جبران كند...........؟؟
خيلي فكر كرد خيلي........
راستي اگر تو جاي او بودي چه مي كردي؟!
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 15:15 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستاي خوبم:
امشب كه شروع به نوشتن كردم يادم به اولين متني كه به عنوان بلاگ نوشتم افتاد.ماه رمضان بود ، شب قدر چقدر زود گذشت.امشب مي خوام براتون يه داستان تعريف كنم.داستان پسري كه ناخواسته و به حكم تقدير وبلاگ نويس شد.
درست نيمه شب يك شب تابستاني، درس ساعت 1 بامداد صداي زنگ تلفن همراهش بلند شد. از ساعت 11 يه وهم عجيبي تمام وجودش رو گرفته بود.نگران بود ولي نمي دونست چرا.تا صداي تلفن همراهش رو شنيد ازجا پريد خوابش نبرده بود.صداي غريبي با يه شمارهي آشنا داشت باهاش حرف ميزد ، اما اون نمي تونست بفهمه چي ميگه چون اونقدر شكه شده بود كه ذهنش اصلا كار نمي كرد. وقتي يه كم حالش جا اومد تازه فهميد كه چه اتفاقي افتاده و علت اون همه دلشوره چي بوده!
آره اون فهميد كه ديگه از اون روز يكي از عزيز ترين هاش رو از دست داده.اون هم به ارزان ترين قيمت ممكن. روز هاي اول بيداري و خواب با كابوس همراه بود.حتي ديگه نمي تونست به اتاقش ، جايي كه اون خبر تلخ تر از زهر رو شنيده بود پا بذاره.10 روز زمان كافي بود تا تازه حقيقتي رو درك كنه.و اون اين بود : تنها شده!
خيلي براش سخت بود. روز ها و شب ها، لحظه ها، خيابون ها و همه چيز براش خاطره ساز بودن، اما اون كسي كه خاطره ها رو باهاش ساخته بود ديگه نبود ، زمونه و عمال سنگدلش اون رو ازش گرفته بودن
آره اون نتونست درك كنه چرا رفته چرا؟؟هر كسي چيزي مي گفت اما اون نمي تونست قبول كنه . روزها مي گذشت تا كم كم احساس كرد داره حذف مي شه پس تصميم گرفت حقيقت رو درك كنه و به ياد اون ، روزهاش رو بگذرونه ولي براي خودش زندگي كنه . تو اين مسير خيلي سختي كشيد.هربار يادها، نشانه ها و خاطراتش با هم همگي به سراغش ميومدند بد جوري دلش هوايي مي شد. دلش مي گرفت و ذهنش مشوش مي شد.
اما يه چيز اون رو تو اين لحظه ها آروم مي كرد و اون نوشتن بود
اون يه جاي اختصاصي ، نه تو دنياي حقيقي كه تو دنياي مجازي براي دلش پيدا كرده بود و هر وقت ديگه دلش تاب نمي آورد به خونه ي دلش سري مي زد و ذكري ، يادي و يا نشوني از دلتنگي هاش مي گذاشت. اون توي اين دنياي مجازي دوستايي پيدا كرده بود كه باهاش هم صدا مي شدن.دل داريش مي دادن و ازش حمايت مي كردن.
و حالا شش ماه و 9 رو از اون شب تلخ ميگذره و اون پسر خسته دل به كمك شما دوساتي خوب يه امتحان بزرگ رو پشت سر گذاشته و از فردا شروعي دوباره با يه هدف تازه رو تجربه مي كنه.
از همتون به خاطره همه چيز ممنونم......
.........به ويژه تو
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت
چرا می نویسم ؟

خاطرات دلتنگی های سپهر
فهرست اصلی
رفقا
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY